خرید بک لینک

چقدر دلتنگت بودم و نمی دانستم ،مثل کسی که بعد از یک حادثه دچار فراموشی شده ،نمی داند چه کسی بود ،چه می کرد و چه می خواست، و حالا هم بعد از گذشت زمان، دلتنگ تر و سرگردان تر از قبل دور خودش می چرخد.
دوسال گذشت،خداحافظی نکردیم ،یادت می آید ؟ با یک بوسه بر پیشانیم ،رفتی ، چه می دانستم میان ما قلزم پر خون جا خوش می کند ،
چقدر از حفظ بودمت،چقدر بلد بودمت و تو...
مرا نخوانده بودی ،مرا از بر نبودی ،می دانم کم آورده بودی ،به نزدیکترین شاخه شکسته کنارت چنگ زدی ،خواستی مقصری پیدا کنی ،وجدانت به درد آمده بود ،کم آورده بودی ،کم و چه بد ...
آهنگ علی سنتوری را گوش می کنم ،قطره اشکی در چشمم حلقه می زند،،
تنهای بی سنگ صبور ...
دلش را ندارم داریوش را گوش کنم ،همه شعرها را از حفظ بودی ،بیشتر از آهنگ،شعر می دانستی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت ،غم من نخور که دوری برای من شده عادت...
هر چه گفتم باور نکردی ،مگر می شود ،مگر می شد؟ من یک زن بودم شبیه بقیه و هر رذالت و شرارتی از من ساخته بود از نظر تو...
من هم کم آوردم ،سگ هار نگهبان خانه ات بد پیله بود و سخت گاز می گرفت،من که نتوانستم صبوری کنم ،راستش تو می خواستی که صورت مسئله پاک شود ،تحمل نداشتی ،فقط میخواستی پارس سگان خاموش شود...
رفیق من باختی و مرا هم وادار کردی که ببازم،
از همه سخت تر باورنکردنت بود ،اصرار داشتی ،اگر من آدم شرور قصه نبودم پس چه کسی بود؟ با خودت می گفتی محال است خودش است،او برای داشتن مردش و لجبازی و حسادت های زنانه همه کاری می کند ،اما ندانستی که بعضی از کارها از من بر نمی آید و بر نیامده بود ،همان چند خط کل کل کردن هم ماورای توانایی من بود...
بگذریم ،شاملو شعری دارد ؛
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به
زندگی نشستم
می دانم که کشته ای آن مرد پر احساس شریف را و به جای او مردی ناتمام ،خسته ،کم حوصله و ناباور نشسته.
عشق هم نتوانست کفه سنگین الاکلنگ تو را که به زمین میخ شده بود ،از زمین بکند و بالا ببرد.
دیوانه ی من ،می بینی آنچه که ما در جوانی بنام عشق و هجران وسختی از سر گذراندیم شوخی مضحکی بود در برابر این همه رنجی که در استخوان امان خانه کرده، آن همه غم که حس می کردیم ،در برابر شرارت و حقارت و تلخی و خونی که از سرانگشت احساسمان بر زمین ریخته هیچ بود هیچ.
قصه تلخون را بلدی؟ پدر تلخون به دنبال دل و جگر به بازار رفت... نیافت و دخترش را به آه بخشید تا دل و جگر به دست بیاورد...
می دانم دیگر هرگز آرام نخواهی شد ،قرار تو بر بیقراری است، تو به ذره ذره سم و افیونی که هر روز بر جانت می خورانی بیش از هر چیز دیگری باور داری... ناباور عاشق،دیر باور با احساس،شریف پشیمان ... عجب پارادوکسی ...
می دانی تفاوت روزگارجوانی و پیری ما در چیست؟
در پیری بیشتر آدمها پشت سرمان راه می روند و پیش رو جز برهوتی مرگ آور هیچ چیز دیگری نیست...
و در جوانی با غم های سبک و سنگین امان یک قل دوقل و گل یا پوچ بازی می کنیم،در جوانی روئین تن هستیم و در پیری ...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 17:12

صفحه بندی