خرید بک لینک

می گویم ؛
- من با این حس آشنا هستم.

می گویی ؛
- چه حسی؟

می گویم ؛
- حس پشیمانیِ عمیق، وقتی که با تمام وجودت (البته همراه با تلقینات اطرافیان )باورت می شود که در آن برهه حساس چقدر بد عمل کردی ، بر خویش ات ،ستم کردی ،خودخواه بودی و بیراهه رفتی، آن وقت...

می پرسی؛
- آن وقت چه؟

می گویم؛
- تواب ای، می شوی که در بازجویی از رفیق سابق ات ،از بازجو و جلاد پیشی می گیری...

می پرسی؛
- مگر می شود؟ آخر برای چه ؟ من که نمی فهمم...

می گویم؛
- چرا نمی شود، فقط کافی است که باور کنی ، رفیق ات گولت زده ،فریبت داده ،تو برای جبران مافات ،کاتولیک تر از پاپ می شوی در دم و دستگاه شکنجه گاه انگیزاسیون... آن وقت است که بازجو و شکنجه گر باید با التماس شلاق را از تو بگیرد تا رفیق نیمه جان سابقت را نکُشی.

چیزی نمی گویی ،سرت پایین است ...

می گویم؛
- آنجاست که معلوم می شود به راهی که در پیش گرفته بودی و رفیقت، باور عمیقِ قلبی و ایمان نداشتی ، برحسب تصادف ،اتفاق واز سر ناچار همراه شده بودی ... چون خودی ها تحویلت نگرفته بودند، با غریبه ای همراه شدی که همان غریبه بینوا را هم در سر بزنگاه به پشیزی فروختی و با خودت گفتی ،هر چه باشد خویشی که تا به حال بر من جفا کرده ،اگر گوشت ام را بخورد استخوانم را دور نمی ریزد ،اما آن رفیقی که بیگانه بوده و عجیب و غریب است همان بهتر که برود گم شود...

می گویی؛
- من که متوجه نمی شوم چه می گویی، رفیق بیگانه ،خودی؟

می گویم ؛
- کافی است کمی از دایره امنی که برای خودت ساختی، بیرون بیایی و از کمی دورتر بر آنچه که گذشت نگاه کنی، آن وقت می بینی که چه کردی،
خویش را به حد مرگ رنجانده و ترسانده بودی و برای جبران ،دست رفیقی که از دنیای جدیدی برایت می گفت را هم رها کردی ،و چون از خودت خشمگین بودی ،با جفت پا به شکم رفیقت کوبیدی و اورا بر زمین زدی و پایمال اش کردی...

دو قطره اشک از چشمانت می چکد...

من که گرم شده ام و در حال شعله ور شدن ام رهایت نمی کنم ،هر کاری می کنم تا بفهمی؛

- در واقع تو به هر دو خیانت کردی، هم به همخانه و همخون و خویشی که تا به حال محلت نمی گذاشت ، هم بیگانه ای که آمده بود تا به داد دلت برسد،
اما مطمئنی که آن همخون و خویش حتی ته مانده ات را دور نمی ریزد و نگه می دارد تا به ظاهر بازهم باهم شروع جدیدی داشته باشید ،آن وقت است که رفیق بیگانه ای که هم نفست و همه کس ات شده بود، را پشت سر جا می گذاری و زیر لب می گویی ؛ گور پدرت برو که آشوب را دوست ندارم...

تو در این جدال نابرابر بازهم ثابت کردی که مرد روزهای سخت نیستی،عاشق خانه و کاشانه تاریک و نمور و بویناک ات هستی و از تغییر و نور و روشنایی فراری هستی ،،مرد صراحت و صداقت و جسارت نیستی،نه دوستی ات معلوم است و نه دشمنی ات ،هر آن ممکن است دوستت دشمن شود و دشمنت دوست... و یا برعکس... بستگی به باورهای آن لحظه ات داردو آنچه که قبولش برایت بی دردسرتر است...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 21:25

صفحه بندی