می بینمت که می آیی ،نمی توانم خوشحالی ام را پنهان کنم ،نزدیک که می شوی ،توقف نمی کنی ،
می پرسم؛
- می روی یا می آیی؟
می گویی؛
- می روم ، خیلی کار دارم ببخش هیچ فرصتی ندارم...باید به قطار برسم.
لبخند می زنی و دستت را تکان می دهی؛
- در چه حالی؟
می گویم؛
- میان آب بی هیچ قایقی...
لبخند می زنی ؛
- خوب است ، موفق باشی ،
تقریبا دور شده ای ،
با خودم می گویم ؛
- او اصلا مرا دید یا شنید؟
صدایت از دور به گوش می رسد ؛
-بعدا برایت همه چیز را تعریف خواهم کرد...
نگاهت می کنم که دور می شوی، زیر لب می گویم؛
- بعدا رفیق ؟
برای غریق در دریا ، اگر تخته پاره ای پیدا نکند آینده ای وجود ندارد... برو جان دل به قطارت برس ،من هم باید به قایق شکسته و تخته پاره های سرگردان در آب برسم، یادت هست گفته بودم طبع تو خاک و طبع من آب است،تو روی زمین و من میان آب ...
برچسب:
نویسنده: میلاد اسدی