خرید بک لینک
از راه که رسید مرد شناختش ، مو به مو ،همه جزئیات را بخاطر داشت ، صورتش را لبخندی گرم و دوستانه پوشانده بود.
زن ننشسته شروع کرد ،
آسمانم ابری است...
حواسش به ساعت بود .فقط نیم ساعت وقت داشت ،دلش می خواست از هر ثانیه اش استفاده کند تا بتواند کمک بگیرد.
گفت که ریسمانی بر گردن دارد و معلق در چاهی آویزان شده
مرد با تمام وجود به زن گوش می داد ،
گفت همان سال هم می دانستم که عجولانه تصمیم گرفتی ،
خب حالا چه بدست آوردی ؟
زن خواست بگوید ،هیچ اما نگفت ،قدری صبر کرد ،می خواست منصف باشد، چیزهایی را سرهم بندی کرد...
مرد پرسید کافی است؟
زن گفت نه
مرد گفت ،دل بریده ای کاملا
،مشخص است،
زن سرش را فرود آورد
مرد توصیه هایی کرد...مراقب خودت باش

در آخر زن دست مرد رافشرد ،
مرد گفت ، حواست باشد ،وارد بازی های قایم باشک نشو ،آسیب میبینی ،رو در رو و چشم در چشم بازی کن.
زن گفت چشم
به سمت در رفت و در را باز کرد بار دیگر به چهره مهربان مرد نگاه کرد،کاش می توانست برگردد و بازهم حرف بزند ،اما فقط گفت،
،ممنونم دکتر
دلش گرفته بود ،می خواست به محض آنکه پایش را بگذارد بیرون بغضی را که گلویش را می فشرد با حلقه های ،آبی دود ،بیرون بدهد...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: جمعه 3 آذر 1396 ساعت: 3:20

صفحه بندی