شاه نعمت الله ولی آهی می کشد و می گوید؛
من چو مجنونم ز لیلی مانده دور
می ندانم در چه کارم چون کنم
کسی چیزی نمی گوید ،نعمت الله ولی ادامه می دهد
مست ومجنون ، روز و شب سرگشته ام
تا به لیلی حسن لیلی دیده ام
حافظ رو به دوستان در راه مانده می کند و می گوید،بهتر است برای آنکه شب را به صبح برسانیم و آن چهار پای آهنی امان تعمیر شود،
هر کدام سخنی بگوییم،
شمس دو دست را برهم می کوبد و می گوید ،آفرین من هم موافقم ،اما خوب است که از مجنون و عشق او به لیلی سخن بگوییم،
صدای تحسین و تصدیق دیگران از هرسو بلند می شود،
شمس بلند بلند سخن می گوید؛
� گفت هارون الرشيد كه اين ليلي را بياوريد تا من ببينمش كه مجنون چنين شوري از عشق او در جهان انداخت ، و از مشرق تا مغرب قصه عشق او را عاشقان آينه خود ساخته اند .
خرج بسيار كردند و حيله بسيار ، و ليلي را بياوردند . به خلوت درآمد خليفه شبانگاه ، شمعها برافروخته ، دراو نظر مي كرد ساعتي ، و ساعتي سر پيش مي انداخت . با خود گفت كه در سخنش درآرم ، باشد به واسطه سخن در روي او ان چيز ظاهرتر شود .
رو به ليلي كرد و گفت : ليلي تويي ؟
گفت : بلي ، ليلي منم ؛ اما مجنون تو نيستي ! آن چشم كه در سر مجنون است در سر تو نيست .
مرا به نظر مجنون نگر . محبوب را به نظر محب نگرند كه يحبهم . خلل از اينست كه خدا را به نظر محبت نمي نگرند ، به نظر علم مي نگرند ، و به نظر معرفت ، ونظر فلسفه ! نظر محبت كار ديگرست . "
شمس سکوت می کند، چند نفر از یاران در کنار گرمای آتش و درمانده از خستگی راه چرت می زنند،
نعمت الله وقتی سکوت دیگران را می بیند ،صدایش را صاف می کند و می خواند؛
منم مجنون منم لیلی نمی گوئی چه می گویم
مگر گم کرده ام خود را که خود را باز می جویم
حافظ سرفه کوتاهی می کند و دنباله سخن را می گیرد؛
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
سعدی به محض خاموش شدن حافظ ، دستار سرش را صاف می کند و لحظاتی بیاد آب خنک رکن آباد و باغهای پر از بهار نارنج شیراز می افتد و برای آنکه حواس خود را پرت کند ،بیتی می گوید،
سعدیا نزدیک رای عاشقان
خلق مجنونند و مجنون عاقل است
خلق مجنونند و مجنون عاقل است
برچسب:
نویسنده: میلاد اسدی