
می پرسد؛- کجایی رفیق؟می گویم؛- هستم و نیستم ،همه جا هستم و هیچ جا نشانی ام را نمیابی...می گوید؛- یعنی تنهایی؟می گویم؛- با کسی نیستم، اما همگان با من هستند، در جانم زندگی می کنند، می روند و می آیند ...می گوید؛- عجب اوضاعی داری !می گویم؛- بله عجیب اوضاعی دارم ، بدک نیست ،خوب هم نیست ،اما هست،برداشت تازه ای از زندگی ،نظاره می کنم ، نظارتی دقیق ،همان قدر از خودم دورم که از دیگری ،همان قدر به خودم نزدیکم که به دیگری...می گوید؛- چه خوب !می گویم؛- راستش را بگویم؟ حتی نمی دانم که خوب است یا بد ؟ با این هم برایت چنین حالی را آرزو می کنم ،سودای کسی را نداری ،دلت برای کسی نمی تپد،اما به یاد همه هستی و در یاد هیچکس نیستی...لبخند می زند..-پس دیگر ایمان و باوری نداری؟می گویم؛- به هر چه که فکر کنی، با...
ادامه مطلب