خرید بک لینک

می پرسد؛
- کجایی رفیق؟

می گویم؛
- هستم و نیستم ،همه جا هستم و هیچ جا نشانی ام را نمیابی...

می گوید؛
- یعنی تنهایی؟

می گویم؛
- با کسی نیستم، اما همگان با من هستند، در جانم زندگی می کنند، می روند و می آیند ...

می گوید؛
- عجب اوضاعی داری !

می گویم؛
- بله عجیب اوضاعی دارم ، بدک نیست ،خوب هم نیست ،اما هست،برداشت تازه ای از زندگی ،نظاره می کنم ، نظارتی دقیق ،همان قدر از خودم دورم که از دیگری ،همان قدر به خودم نزدیکم که به دیگری...

می گوید؛
- چه خوب !

می گویم؛
- راستش را بگویم؟ حتی نمی دانم که خوب است یا بد ؟ با این هم برایت چنین حالی را آرزو می کنم ،سودای کسی را نداری ،دلت برای کسی نمی تپد،اما به یاد همه هستی و در یاد هیچکس نیستی...


لبخند می زند..

-پس دیگر ایمان و باوری نداری؟

می گویم؛

- به هر چه که فکر کنی، باور دارم و به هیچ چیز جز این نخ سیگار که در میان انگشتانم دود می کند ،باور ندارم...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 17:12

صفحه بندی