
از راه که رسید مرد شناختش ، مو به مو ،همه جزئیات را بخاطر داشت ، صورتش را لبخندی گرم و دوستانه پوشانده بود.زن ننشسته شروع کرد ،آسمانم ابری است...حواسش به ساعت بود .فقط نیم ساعت وقت داشت ،دلش می خواست از هر ثانیه اش استفاده کند تا بتواند کمک بگیرد.گفت...
ادامه مطلب
آنقدر تشنه نورم که می توانم از هر پشمینه پوش تند خویی شمس ای بسازم....
ادامه مطلب