
می پرسد؛- کجایی رفیق؟می گویم؛- هستم و نیستم ،همه جا هستم و هیچ جا نشانی ام را نمیابی...می گوید؛- یعنی تنهایی؟می گویم؛- با کسی نیستم، اما همگان با من هستند، در جانم زندگی می کنند، می روند و می آیند ...می گوید؛- عجب اوضاعی داری !می گویم؛- بله عجیب اوضاعی دارم ، بدک نیست ،خوب هم نیست ،اما هست،برداشت تازه ای از زندگی ،نظاره می کنم ، نظارتی دقیق ،همان قدر از خودم دورم که از دیگری ،همان قدر به خودم نزدیکم که به دیگری...می گوید؛- چه خوب !می گویم؛- راستش را بگویم؟ حتی نمی دانم که خوب است یا بد ؟ با این هم برایت چنین حالی را آرزو می کنم ،سودای کسی را نداری ،دلت برای کسی نمی تپد،اما به یاد همه هستی و در یاد هیچکس نیستی...لبخند می زند..-پس دیگر ایمان و باوری نداری؟می گویم؛- به هر چه که فکر کنی، با...
ادامه مطلب
ای خدای بزرگکه در آشپزخانه هم هستیو روی جلد قرص های مرا می خوانیلطفن کمی آن طرف تر!باید همه ی این ظرف ها را آب بکشمو همین طور که دارم با تو حرف می زنمبه فکر غذای ظهر هم باشمنه! کمک نمی خواهمخودم هوای همه چیز را دارمپذیرایی جارو می خواهدغذا سر نمی رودبه تلفن ها هم خودم جواب می دهموگردگیری این قاب…یادت هست ؟اینجا کوچک بودمو تو هنوز خشمگین نبودیو من آرامبخش نمی خوردمدرست بعد طعم توت فرنگی بود و خوابکه تو اخم کردیبه سیزده سالگیملافهو رویاهایمببخش بی پرده می گویماما تو به جیب هایمکیف دستی کوچکمو حتی صندوقچه ی قفل دار منچشم داشتی!ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ایحالا یک زن کاملمچیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنمکیفم روی میز باز مانده استهر هشت ساعت یک آرامبخش می خورمو به دکترم قول داده ام زیاد...
ادامه مطلب