
ما را همراه با دو پرستار از آسایشگاه به مرکز هلال احمر می فرستند ،برای ساخت کفش طبی و آماده شدنش چند بار دیگر باید به آن مرکز برویم ، پرستاران برای سوار و پیاده شدن و هماهنگی های لازم با مرکز همراهمان هستند ،حدود ده نفری از بچه های آسایشگاه امروز اعزام شده ایم ،مرکز هلال احمر شلوغ و پر سروصداست ،صدای دستگاه جوش و برش اهن، گوشخراش استپرستار مرا به اتاقکی که پرده ای آن را از سالن جدا می کند می برد و می گوید؛ الان مسئولش می آید .او اتاقک را ترک می کند و سراغ بچه های کوچکتر می رود...تا به حال اینجا نیامده ام و هیچ از کاری که قرار است برایم انجام دهندخبر ندارم ،یک پیرمرد مو سفید با سطل کوچکی آب و چند باند گچی می آید ،او گچ ها را دور پایم می پیچد و آنها را خیس می کند ،تا مچ آنها را دور پایم می پیچ...
ادامه مطلب