ما را همراه با دو پرستار از آسایشگاه به مرکز هلال احمر می فرستند ،برای ساخت کفش طبی و آماده شدنش چند بار دیگر باید به آن مرکز برویم ، پرستاران برای سوار و پیاده شدن و هماهنگی های لازم با مرکز همراهمان هستند ،حدود ده نفری از بچه های آسایشگاه امروز اعزام شده ایم ،
مرکز هلال احمر شلوغ و پر سروصداست ،صدای دستگاه جوش و برش اهن، گوشخراش است
پرستار مرا به اتاقکی که پرده ای آن را از سالن جدا می کند می برد و می گوید؛ الان مسئولش می آید .او اتاقک را ترک می کند و سراغ بچه های کوچکتر می رود...
تا به حال اینجا نیامده ام و هیچ از کاری که قرار است برایم انجام دهندخبر ندارم ،یک پیرمرد مو سفید با سطل کوچکی آب و چند باند گچی می آید ،او گچ ها را دور پایم می پیچد و آنها را خیس می کند ،تا مچ آنها را دور پایم می پیچد، پایم زیر نوارهای خیس گچی گرم و داغ می شود ،او آن قدر دستش را روی گچ ها می کشد تا درست شبیه پایم می شود ،او اتاق را ترک می کند ،حواسم به سروصدای بیرون اتاقک است ،نمی دانم چقدر می گذرد که پیرمرد با یک دستگاه برش گچ می آید و نوار باریک پلاستیکی را به داخل گچ قالب گرفته می فرستد و از جایی که آن را فرستاده با دستگاه برش گچ شروع به برش مب کند ،گچ شکافته می شود ،او با زور دو طرف شکاف را با زور از هم دور می کند و پایم را از آنجا بیرون می کشد ،گچ خشک شده شبیه کفش و یک پوتین بدون پاشنه شده ،اسمم را می پرسد و روی قالب گچی می نویسد ،از اتاقک بیرون می رود و صدایش را می شنوم که بلند داد می زند ، قالب کفش را گرفتم ،یکی می پرسد کدامشان؟
پیرمرد می گوید اتاقک ۳
به دیوار اتاقک تکیه می دهم ، ساختن کفش طبی آخرین مرحله از اقامتم در آسایشگاه است ،بعد مرخص می شوم ،بیشتر از شش ماه است که اینجا هستم . روزهای اول خیلی سخت گذشت و شبها سخت تر از روزها می گذشت تا این که آرام آرام با محیط و بچه ها آشنا شدم و آن زمان بود که دلتنگی خانه و خانواده کمرنگ تر شد.
آسایشگاه و بچه ها را دوست دارم . حدود نزدیک به پنجاه بچه ساکن اینجا و بستری هستیم ،از همه جای کشور آمده ایم ،جنوب ،شمال ، شرق و غرب ،شهر و روستا و بچه ها از هر سنی هستند ،کودک و نوجوان...
عزیز الله پسرک نوجوان و شیطان یکی از نوجوانانی است که از آغاجاری خوزستان آمده، عزیزالله بعد از طاهره مهمترین بیمار اینجاست ،او سرحال ،شاد و بامزه است و با همه دوست وآشناست.
هوا خنک شده ،شب ها ی آسایشگاه سرد است ،پاییز سال ۱۳۵۲ است ، فکر می کنم کاش زودتر کارمان تمام شود و برای نهار به اسایشگاه برگردیم و بعد از نهار مسابقه همیشگی را برگزار کنیم کشیدن تن و بدن امان به وسیله دستها روی کف لیز وسنگی سالن اسایشگاه،
دستها را برخلاف جهت پاها که دراز شده، می گذاریم و کف دستها را روی زمین حرکت می دهیم دستانمان کِشنده بدنمان می شود ، دستانمان مثل دو پارو قایق سواری در دریا به کمک امان می آید، کف دستها را روی زمین می گذاریم ،تمام سنگینی و وزنمان را روی ستون دستها می اندازیم، باسن را بعد از دستها حرکت می دهیم،پاها بی حرکت و مطیع به دنبال آنها کشیده می شوند.
عزیزالله از همه زبل تر است، او هم بازیکن و هم داورست ،مقررات را هم او تعیین می کند ،"چهار دست وپا رفتن ممنوع"
فقط اجازه است که به حالت نشسته با کمک دستها بدنمان را روی سنگها حرکت دهیم...
عزیز الله همیشه چیزی برای تعریف کردن دارد،بلد است چطور تعریف کند که توجه همه ما را جلب کند، او قصه و ماجراهای ممنوعه هم بلد است و همین توانایی محبوبیتش را بیشتر کرده است عزیز الله محبوبترین بیمار بستری در آسایشگاه است ، او آن قدر شجاع است که در مقابل زورگویی های طاهره هم کوتاه نمی آید ،طاهره بچه سرراهی است و وقتی کوچک بوده اورا در قنداق جلوی در اسایشگاه رها کرده اند، و در همان جا بزرگ شده و دختر آسایشگاه محسوب می شود ،غیر از همه این ها ،طاهره از همه ما بزرگتر است پانزده ساله و زورگو ست.
مردی با روپوش سفید وارد اتاقک می شود یک کاغذ نازک بزرگ سفید و خودکاری در دست دارد می گوید شلوارت را در بیاور... وقتی چشم های گشاده شده من را می بیند می گوید؛
باید اندازه پاهایت را بگیرم
بعد پاهای یخ کرده و سردم را یکی یکی رو کاغذ می گذارد و دور تا دور آنها را از پایین قوزک تا منتها الیه ران با خودکار روی کاغذ خط می کشد،وقتی کاغذ را برمی دارد و می خواهد که بیرون برود ،من تصویری نه چندان دقیق از دو پا از ران تا قوزک را روی کاغذ می بینم،
چند دقیقه بعد مرد به همراه جوان دیگری به اتاقک برمی گردد، باهم چیزهایی می گویند که درست متوجه نمی شوم .
مرد جوان می گوید؛
- باید دوباره طرح را بکشیم ،کمرش را نکشیدی...
از اتاقک بیرون می رود و زود برمی گردد خودکار، و کاغذ نازک و سفید دیگری در دستش هست ... دوباره دورتا دور پاهایم را از کمر تا قوزک را روی کاغذ سفید خط می کشد گاهی دستانش را که به بدنم و بالای رانم می خورد لمس می کنم ،حس خوبی ندارم کاش پرستار اینجا بود.
بالاخره بعد از دقایقی سخت کارشان را تمام می کنند، کاغذ را از زیر پاهایم بیرون می کشند و آن را لوله می کنند، باز هم اسمم را می پرسد و گوشه کاغذ می نویسد ،
می گوید ؛ می توانی لباست را بپوشی کارت تمام شد.
خوشحال می شوم ،تند تند آماده می شوم، آنهاهم وسایلشان را جمع می کنند ،کاغذ و خودکار و متر فلزی ...
قبل از رفتن می بینم که مرد اولی به مردجوان دوم اشاره می کند دستانش را به حالت کاسه و گرد در آورده و آن را می چرخاند زیر چشمی به من اشاره می کند هر دو می خندند و از اتاقک بیرون می روند...
برچسب:
نویسنده: میلاد اسدی