
امروز چند رجی قالی بافتم ،خسته شدم به پشت دراز کشیدم ،چشمانم را بستم ،دست راستم به چیزی نرم خورد که تند و سریع حرکت می کرد ،چشمانم را باز کردم ،هزار پایی کوچک بود ،مثل فشفشه حرکت می کرد ،به سرعت برق از جا بلند شدم و با کتابی که کنار دستم بود پس از فرار و گریز بسیار کشتمش ،چندین دست و پایش کنده شد و به موکت چسبید ،بدن نیمه جانش آنقدر تکان خورد تا مرد،نعشش را با دستمال پاک کردم و به پلاستیک آشغالها ...
ادامه مطلب