پرسید ؛
- چرا در فصلی از زندگی در ماجراهای احساسی همیشه خطا می کنیم ، خودمان را فریب می دهیم...
گفتم؛
- نمی دانم.
ادامه داد؛
- فرقی ندارد چهل سال یا چهارده سال داشته باشیم ،همیشه همان خطاهای 1 را انجام می دهیم.
نگاهی به من انداخت ،ساکت بودم
روی اش را به سمت منظره ای در دوردست کرد ، آنجا که جنگل پوستین سبزش را برتن زمین و سنگها می کند.
گفت ؛
- آنچه دوست داریم را می بینیم واقعیت را نادیده می گیریم ، هنوز کودکیم در کار مهر ورزی ،ناامن ، بد بین و ترسان ...
دائم از خود می پرسیم، می ارزد می ارزد؟
رابطه سالمی بوجود نمی آید،فریب می دهیم و فریب می خوریم،چون بهترین حالاتمان را به نمایش می گذاریم ...
و پس از مدتی،دوباره قلبمان دردناک و خون آلود و دستان امان خالی است.
گفتم ؛
- می دانم و می دانی و او هم می داند وهمین رنج امان را بیشتر می کند. شاید روزی بتوانیم و بشود.
با ناامیدی سری جنباند ؛
- دیگر عاشق نمی شویم...
لبخند زدم ؛
-می شویم، می شود اما سخت و جانکاه...
برچسب:
نویسنده: میلاد اسدی