پروردگارا !
همه جا هستی ،در لحظه های مرگ آور اندوه
و لحظات شادی و لذت و بی خبری،
در جنگ در صلح
در کنارم ،گذشته و آینده ام
ای 1 1!
یادت ،
دل گرمم می کند
ایوب نخواهم بود
اما می دانم که بیشتر خواهم آموخت
و عاقبت
عاقبت سکوت را فرا می گیرم
غربت را فراموش می کنم
خانه وجودم را آب و جارو می کنم و گلهای شمعدانی را کنار حوض لاجوردی پر از ماهی سرخ می چینم،
سنگهای سیمانی حیاط را آب پاشی می کنم
تو می آیی،
مرا به شک سی ساله مادر ترزا ،چکار؟
مرا با مهربانی او، هنگامی که کودکی زار و نزار از اسهال خونی را در آغوش گرفته ،سرو کار است،
همه گرد یک شمس می گردیم،
هیچ بره ای از رمه گم نمی شود
برچسب:
نویسنده: میلاد اسدی