خرید بک لینک

امروز به شکل عجیبی بعد از یک حمله خفیف اضطرابی ناگهان آرامش به سراغم آمد حسی که سالهاست آن را تجربه نکرده ام،
وقتی دچار اضطراب شدم باخودم گفتم ،نهایت این حال بد چه می تواند باشد؟
نهایت نهایتش ،مرگ است ،مگر غیر از این است؟
خب مگر مرگ بد است ؟
نه اصلا بد نیست ، حتی اگر قرار بر درد کشیدن هم باشد ،چرا باید بترسم؟
از خودم پرسیدم آیا واقعا چیز ترسناکی در زندگیم وجود دارد؟
من که هیچوقت زندگی آسان و راحتی نداشتم، چه چیز از آنچه پشت سر گذاشتم می تواند عذاب آور و ترسناک تر باشد؟
هیچ چیز ،
به عنوان یک ناظر بی طرف به خودم نگاه می کنم؛
می بینم همیشه از اینکه بترسم، ترسیده ام.
ترس از ترسیدن ،ترس از حال بد ،
چه حماقتی ...
وگرنه که چیز ترس آوری وجود ندارد،
این جمله را به یاد آوردم،
من، ترس هایم 1
من ،حال بدم نیستم
من ،ذهنیات شلوغم نیستم
حتی من دردهایم هم نیستم...
بعد حس آرامش عجیبی به سراغم آمد...

برچسب: نویسنده: میلاد اسدی تاريخ: پنجشنبه 31 خرداد 1403 ساعت: 16:37

صفحه بندی