
پروردگارا !همه جا هستی ،در لحظه های مرگ آور اندوهو لحظات شادی و لذت و بی خبری،در جنگ در صلحدر کنارم ،گذشته و آینده امای رفیق اعلی!یادت ،دل گرمم می کندایوب نخواهم بوداما می دانم که بیشتر خواهم آموختو عاقبتعاقبت سکوت را فرا می گیرمغربت را فراموش می کنمخانه وجودم را آب و جارو می کنم و گلهای شمعدانی را کنار حوض لاجوردی پر از ماهی سرخ می چینم،سنگهای سیمانی حیاط را آب پاشی می کنمتو می آیی،مرا به شک سی ساله مادر ترزا ،چکار؟مرا با مهربانی او، هنگامی که کودکی زار و نزار از اسهال خونی را در آغوش گرفته ،سرو کار است،همه گرد یک شمس می گردیم،هیچ بره ای از رمه گم نمی شود بخوانید...
ادامه مطلب
می گویم؛ - می ترسم می گوید؛ -از چه می ترسی؟ می گویم؛ -از بیداری......
ادامه مطلب
حتما خاصیت این فصل است ,پناه بردن به پتویی گرم و رفتن و آمدن... رفت وآمدی میان خواب و بیداری,رویا و واقعیت, آن چنان زندگیم آمیخته به رویا شده که از ابتدای بودنم ,زنده نبوده ام من خواب دیده ام ,من خواب بوده ام,خواب مانده ام......
ادامه مطلب