باغ روشنایی
کسی از مانی پیامبر رسید این پروردگاری که از آن سخن می گویی چه نام دارد؟ مانی گفت،من اورا باغ های روشنایی می نامم.
فرسوده
گردون نگری ز قدر فرسوده ی ماست جیحون اثری ز اشک پالوده ی ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ی ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ی ماست منسوب به خیام
هیچ مگو
گفتم :"ای عشق،من ازچیز دگر می ترسم" گفت:"آن چیز دگرنیست دگر، هیچ مگو. من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی،جز که به سر هیچ مگو." گفتم:"ای دل،چه مه ست این؟"دل اشارت می کرد که"نه اندازۀ توست این، بگذر، هیچ مگو."
یار غار
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرایار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهی
تند خو
آنقدر تشنه نورم که می توانم از هر پشمینه پوش تند خویی شمس ای بسازم.
مردان غمگین
زنان از مردان غمگین خوششان می آید،چون فکر می کنند می توانند به او کمک کنند و دوباره شادش کنند،بخصوص وقتی مردان شکست خورده و پاک باخته باشد.
برایم بنویس
برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟ برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟ برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟ برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟ برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟ برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟ برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب ا...
رویای بیداری
حتما خاصیت این فصل است ,پناه بردن به پتویی گرم و رفتن و آمدن... رفت وآمدی میان خواب و بیداری,رویا و واقعیت, آن چنان زندگیم آمیخته به رویا شده که از ابتدای بودنم ,زنده نبوده ام من خواب دیده ام ,من خواب بوده ام,خواب مانده ام...
تخته بند تن
با اشتیاقی معصومانه میگوید: آدمها میتوانند سرنوشت خود را تعیین کنند، آدمها میتوانند سرنوشت خود را تغییر دهند... ناخواسته خندهام میگیرد، میکوشم تا به دشواری زبانم را از زیر زنجیرهای سنگین خاموشی، تکان دهم، اما هیچ سخنی از دالان تاریک گلویم به آستانهی دهان و گفته شدن نمیرسد. کلمات در شبِ حنجرهام یخ بس...
چشم و گوشه
تا که خرابم نکند کي دهد آن گنج به من تا که به سيلم ندهد کي کشدم بحر عطا مرد سخن را چه خبر از خمشي همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا آينه ام آينه ام مرد مقالات نه ام ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
مرا حرفه دیگری نیست
مرا حرفه ای ديگر نيست جز آنکه دوستت بدارم می خواهم دوستت بدارم تا شهرها را از آلودگی برهانم زن لايه ی نمکی ست که تن ما را از تعفن حفظ می کند و نوشتن مان را از کهنگی... آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند يتيم می شويم... من کی ام بدون تو؟ چشمی که مژه هايش را می جويد دستی که انگشتانش را می جويد کودکی...
در برابر خودم
همیشه ابلهانه می پنداشتم که ، انسانی صادق ، دلسوز و مهربان ، با گذشت ،باهوش، انساندوست ،متفکر و... بوده ام. حالا که با خودم تنها می شوم من این سوی آینه و من دیگری آن سوی آینه می بینم ،حسود ، خودخواه،بی گذشت،احمق و ساده لوح و مردم آزار بوده ام، کسی که میلش را به زندگی از دست می دهد ، کسی است که تحمل ...
سوال
جناب کیارستمی جان سلام ، آن سو چه خبر؟ خبری نیست یا خیلی خبرهاست؟ امید دارم که خبر های خوشی باشد، چرا که من مثل شما نمی اندیشم که ، زندگی فرصت یگانه ای است ،و زندگی بر مرگ سوار است و چهار نعل می تازد. مثل شما شیفته زندگی نیستم و بر خلاف شما هر روز و دقیقه و لحظه از خودم می پرسم آیا ارزش دارد ، ماندن...
یار به حالم نظر نکرد
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست گمگشته دیار محبت کجا رود نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست "ه الف سایه"
مسکین کیا
از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اوّل و آخر تویی و منتها دفتر سوم مثنوی قصه ی دقوقی