بی خبر

متن مرتبط با «مرا حرفه ای دیگر نیست» در سایت بی خبر نوشته شده است

هشتاد وسه؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    هشتاد وسهدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.… وقتی که پدرم مرد ، نوشتم : پاسبان ها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، آن طرف سکه بود و گرنه من می‌دانستم و می‌دانم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم …...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از هشتاد و پنج

  • نیلوبلاگ

    هشتاد و پنجدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.شب، شب، شب!آیا شب یک اتفاق است ؟شبِ مردن، شب تولد !آیا شب یک حس است؟شب دشوار،شب هموار!آیا شب یک اندازه است؟شب بلند ،شب کوتاه!آیا مکان است؟در ابتدای شب،در امتداد شب،در انتهای شب!آیا شب رنگ است؟شبِ روشن،سفیدشبِ تاریک،سیاه!آیا شب یک شخص است؟شب ظالم،شب عاشقشب دشوار !من یک شب زنده دارم !نمی دانم شب چیست یا کیست؟فقط این را می دانم که شبرفیقی وفادار است ؛شب و سکوتدر دلم حلول می کنند ،هرشب با ماه وستاره، قایم باشک بازی م...

    ادامه مطلب
  • هشتاد وشش؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    هشتاد وششجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.بی بی مریم بختیاری از زنان تحصیل کرده و روشنفکری بود که به طرفداری از حقوق زنان و آزادیخواهانِ جنبشِ مشروطه برخاست. وی به دلیل زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشینِ خان بود عده‌ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه خواهان می‌پرداخت.بی‌بی‌مریم، یکی از مشوقین اصلی سردار اسعد بختیاری برای فتح تهران محسوب می‌شد. وی طی نامه ها و تلگرافهای مختلف بین سران ایل و سخنرانیهای مهی...

    ادامه مطلب
  • هشتادوهشت؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    هشتادوهشتجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.این سرزمین عادت دارد درد را در سکوت بکشد. آدم‌هایش ایستاده فرسوده می‌شوند؛ نه از نایستادن، که از زیاد ایستادن. ریشه‌ها در خاک مانده‌اند، اما باد هر روز شدیدتر می‌وزد. کسی نمی‌پرسد چرا درخت خم شده، همه تعجب می‌کنند که چرا هنوز نشکسته است. در این روزها، آدم‌ها به هم نگاه می‌کنند بی‌آن‌که چیزی بگویند، چون کلمات یا گران شده‌اند یا خطرناک. اما نگاه‌ها هنوز کار خودشان را می‌کنند؛ هنوز می‌فهمانند که «تنها نیستی»....

    ادامه مطلب
  • افشای جزئیات نود

  • نیلوبلاگ

    نوددر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.چرا در کشورِ شما هیچ آدمی نمی‌خندد؟ دوستِ صمیمی‌ام که تراژدی و اندوه و غربت را درچشمانت می‌خوانم ما مردمی هستیم که شادی را نمی‌دانیم! بچه‌های ما تاکنون رنگین کمان ندیده‌اند اینجا کشوری است که درهای خود را بسته است و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است! کشوری که به کبوتر شلّیک می‌کند، و به ابرها و ناقوس‌ها. اینجا پرنده پروایِ پریدن ندارد و شاعر هراس از شعر خواندن! اینجا کشوری است که راهی برای پیمودن ندارد حتی مگس از پریدن می‌ترسد و...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از نود و یک

  • نیلوبلاگ

    نود و یکدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدشحافظ...

    ادامه مطلب
  • افشای جزئیات نود و دو

  • نیلوبلاگ

    نود و دوجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.می گویی؛ - عجب سالی! می گویم؛ -عجب سالِ پر بارانی! می گویی؛ - باران رحمت؟ می گویم؛ - اندکی باران رحمت و بسیار باران زحمت ... می گویی؛ - وعشق ؟ می گویم؛ - در پناهِ چتر پاره ای ،زیر بارش مدامِ زحمت و نکبت... می گویی ؛ - پس فقط خدا به داد امان برسد... می گویم؛ - مگر نمی دانی رفیق ! خدا یا خواب است، یا اراده کرده کاری به کار ما نداشته باشد......

    ادامه مطلب
  • برای

  • نیلوبلاگ

    u200d برای همسایه ای که نان مرا ربود،نان،....برای دوستی که قلب مرا شکستمهربانی.....برای آنکه روح مرا آزرد ،بخشایش.....و برای خویشتن خویشآگاهی و عشق می طلبم. .....از تعالیم ذن بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نگفته ایم

  • نیلوبلاگ

    برای همهی ما همهی روزها فراموش میشوند به جز همان یک روز که نشانی آن را به هیچکس نگفتهایم. محمدرضا عبدالملکیان...

    ادامه مطلب
  • هستم و نیستم

  • نیلوبلاگ

    میان خواب و بیداری،پهلو به پهلو می شوم...میان رنج و آسایش،بر بسترم ،می غلتم...میان ایمان آوردن وباور نکردن ،بالا و پایین می رود، عقلم،درطول و عرض وجودم...همه هستند و هیچ کس نیست ...در حوالی زمین و آسمان،تمرین می کنم مردن و دوباره برخاستن را... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نیستم

  • نیلوبلاگ

    امروز به شکل عجیبی بعد از یک حمله خفیف اضطرابی ناگهان آرامش به سراغم آمد حسی که سالهاست آن را تجربه نکرده ام،وقتی دچار اضطراب شدم باخودم گفتم ،نهایت این حال بد چه می تواند باشد؟نهایت نهایتش ،مرگ است ،مگر غیر از این است؟خب مگر مرگ بد است ؟نه اصلا بد نیست ، حتی اگر قرار بر درد کشیدن هم باشد ،چرا باید بترسم؟از خودم پرسیدم آیا واقعا چیز ترسناکی در زندگیم وجود دارد؟من که هیچوقت زندگی آسان و راحتی نداشتم، چه چیز از آنچه پشت سر گذاشتم می تواند عذاب آور و ترسناک تر باشد؟هیچ چیز ،به عنوان یک ناظر بی طرف به خودم نگاه می کنم؛می بینم همیشه از اینکه بترسم، ترسیده ام.ترس از ترسیدن ،ترس از حال بد ،چه حماقتی ...وگرنه که چیز ترس آوری وجود ندارد،این جمله را به یاد آوردم،من، ترس هایم نیستممن ،حال بدم نیستمم...

    ادامه مطلب
  • ایستگاه

  • نیلوبلاگ

    می گوید؛- وصل ...می گویم ؛- فصل؟می گوید؛- نه جانم , وصل...می گویم ؛- پس اشتباه شنیدم، بس که این دو کلمه شبیه هم هستند،هم آوا ،هم صدا،می گوید ؛- اما در معنا ضد هم هستندمی گویم ؛- مطمئنی که معانی متضاد دارند؟می گوید ؛- بله متضاد هم هستندمی گویم ؛- مگر نه اینکه ، فصل ،جدایی و خلاصی است از دیگری ،از غیر ؟و وصل یگانگی با محبوب ؟می گوید؛- نمی دانم،شایدمی گویم ؛- می دانی اما فراموش کرده ای ،همه ی راه ، در یک مسیر است ، با دو ایستگاهفصل، ایستگاه مبدا استوصل، ایستگاه آخر ...سالک ، در راه سلوک چیزی را گم نمی کند فقط؛در مسیر ، کوله بارش را سبک می کند... ممکن است چیزی را فرو بگذارد ،اما فراموش نمی کند... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اهل کجایی

  • نیلوبلاگ

    گفت کیستی ؟گفتم،کودکی خیابانی ام که از سطل های زباله ،نان روزانه ام را در می آورمزنی خیابانی ام که کودکانی گرسنه و همسری بیمار در خانه چشم انتظار من هستندکارگری هستم که ماههاست حقوق دریافت نکردم و روی پل می روم تا خودم را به پایین پرتاب کنم واز این نکبت که نامش زندگی است خلاص شومنوجوانی ام که مورد آزار قرار گرفته ام و شبها با کابوس از خواب می پرمزنی روستایی ام که در خاک زندگی می کنم و قطره ای آب در خانه ندارم تا غذایی برای خانواده ام درست کنمجوانی زندانیم که منتظرم حکم اعدامم اجرا شود،پیرمردی بازنشسته ام که برای لقمه نانی هنوز هم سگ دو می زنمگفت عیدت مبارکبه چشمانش خیره شدم ،پوزخندی زدم و گفتم؛ اهل کجایی برادر؟؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هوای همه چیز را دارم

  • نیلوبلاگ

    ای خدای بزرگکه در آشپزخانه هم هستیو روی جلد قرص های مرا می خوانیلطفن کمی آن طرف تر!باید همه ی این ظرف ها را آب بکشمو همین طور که دارم با تو حرف می زنمبه فکر غذای ظهر هم باشمنه! کمک نمی خواهمخودم هوای همه چیز را دارمپذیرایی جارو می خواهدغذا سر نمی رودبه تلفن ها هم خودم جواب می دهموگردگیری این قاب…یادت هست ؟اینجا کوچک بودمو تو هنوز خشمگین نبودیو من آرامبخش نمی خوردمدرست بعد طعم توت فرنگی بود و خوابکه تو اخم کردیبه سیزده سالگیملافهو رویاهایمببخش بی پرده می گویماما تو به جیب هایمکیف دستی کوچکمو حتی صندوقچه ی قفل دار منچشم داشتی!ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ایحالا یک زن کاملمچیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنمکیفم روی میز باز مانده استهر هشت ساعت یک آرامبخش می خورمو به دکترم قول داده ام زیاد...

    ادامه مطلب
  • خطای تکراری

  • نیلوبلاگ

    پرسید ؛- چرا در فصلی از زندگی در ماجراهای احساسی همیشه خطا می کنیم ، خودمان را فریب می دهیم...گفتم؛- نمی دانم.ادامه داد؛- فرقی ندارد چهل سال یا چهارده سال داشته باشیم ،همیشه همان خطاهای تکراری را انجام می دهیم.نگاهی به من انداخت ،ساکت بودمروی اش را به سمت منظره ای در دوردست کرد ، آنجا که جنگل پوستین سبزش را برتن زمین و سنگها می کند.گفت ؛- آنچه دوست داریم را می بینیم واقعیت را نادیده می گیریم ، هنوز کودکیم در کار مهر ورزی ،ناامن ، بد بین و ترسان ...دائم از خود می پرسیم، می ارزد می ارزد؟رابطه سالمی بوجود نمی آید،فریب می دهیم و فریب می خوریم،چون بهترین حالاتمان را به نمایش می گذاریم ...و پس از مدتی،دوباره قلبمان دردناک و خون آلود و دستان امان خالی است.گفتم ؛- می دانم و می دانی و او هم می داند ...

    ادامه مطلب
  • عشق سالهای نکبت

  • نیلوبلاگ

    می پرسم؛- خوبی؟ رو به راهی؟می گوید؛-نه چندان،تو چطوری؟می گویم؛- دلتنگ و غمگین...می گوید ؛-دلتنگ چه؟می گویم؛- دلتنگ تو و همه چیزهای خوب ،عشق ما عشق در سالهای نکبت و فلاکت است.می گوید؛-همین زیبایش می کند ، عشقی عجیب، کمیاب ، و جانفرسا...می گویم؛-دستانم را رها نکن ،در کوچه نکبت ونجاست، مثل رود جاری است.می گوید؛- نگاهت را از من برندار ،راه خانه را گم می کنم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • میرزا رضای کرمانی

  • دعای نباریدن باران

  • نیلوبلاگ

    می گویم؛- اگر بدانی همه دنیا را سیاهی،تباهی و زشتی تسخیر کرده خیالت راحت می شود؟ دیگر دروازه های دلت را برای همیشه بر روی عشق و دلدادگی می بندی؟می گوید ؛- شاید ،اما آنچه مسلم است این است که تکلیفم مشخص می شود ،دیگر ذره ای امید به هیچ کس  هیچ چیز نخواهم داشت ،تنها سفر خواهم کرد.با حالتی عصبی می خندم؛-چه شیوه دردناکی برای یکسره کردن تکلیفت با دنیا پیدا کرده ای، دعای نباریدن باران در میان جماعت تشنه!!می گوید؛ - من واقعیت را می پذیرم ،الکی خوشی و خوش خیالی آزارم می دهد.می گویم؛- شرمنده رفیق ،حال تو مرا بیاد داستان  آن قاضی در شهری دور می اندازد،قاضی بخاطر کلافگی بسیار از دست مردم شهر ،حکمی عمومی صادر کرد،" بدین وسیله اعلام می دارم که مردم این شهر اصلاح ناپذیر و خلافکارند... باشد ک...

    ادامه مطلب
  • تنهایی کامل

  • نیلوبلاگ

    وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچکس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد؛ و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود…!”سمفونی مردگان عباس معروفی  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بی وفایت

  • نیلوبلاگ

    نخواهم بی هوایت زندگانی نجویم بی وفایت شادمانی "امیر خسرو دهلوی"...

    ادامه مطلب