بی خبر

متن مرتبط با «برایم بنویس چه تنت هست» در سایت بی خبر نوشته شده است

پشت پرده هشتاد و چهار

  • نیلوبلاگ

    هشتاد و چهاردر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.من این ایوان نُه تو را نمی دانم نمی دانم من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید مرا هرسو، تو اِستادی بیا این سو، که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم چو طفلی گم شدستم من ، میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب واین جو را نمی دانم نمی دانم چو مردان صف شکست...

    ادامه مطلب
  • هشتاد و چهار

  • نیلوبلاگ

    هشتاد و چهارمن این ایوان نُه تو را نمی دانم نمی دانممن این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانممرا گوید مرا هرسو، تو اِستادی بیا این سو،که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانممرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامدمن این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانمچو طفلی گم شدستم من ، میان کوی و بازاریکه این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانممرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کردهکه این سیلاب واین جو را نمی دانم نمی دانمچو مردان صف شکستم من به طفلی باز رستم منکه این لالای لولو را نمی دانم نمی دانمتو گویی شش جهت منگر...

    ادامه مطلب
  • هستم و نیستم

  • نیلوبلاگ

    میان خواب و بیداری،پهلو به پهلو می شوم...میان رنج و آسایش،بر بسترم ،می غلتم...میان ایمان آوردن وباور نکردن ،بالا و پایین می رود، عقلم،درطول و عرض وجودم...همه هستند و هیچ کس نیست ...در حوالی زمین و آسمان،تمرین می کنم مردن و دوباره برخاستن را... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بچه گربه

  • نیلوبلاگ

    رها شده امدر حالتی از بی خبری و ناهوشیارینه به چیزهای دل آزار و دشوار می اندیشمونه دلشوره کارهای ناتمام روحم را سوهان می زندفقط در لحظه اکنون زنده امدلخوش به بازیبا یک بچه گربه شیرین و ملوس بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کوچه گردی

  • نیلوبلاگ

    می گویی؛- نیستی!با حواس پرتی می گویم؛- هستم...می گویی؛- مدتهاست که ندیدمت...نگاهت می کنم ، تازه فهمیده ام که انگار چیزی پرسیده ای ؛- نمی دانم ،شاید هم نبودم...می خندی؛- کجایی؟آه می کشم...- همین جا ، اما می دانی، یک جور غریبی اندوه گریبانم را گرفته ،لعنتی ،رها نمی کند ،گویا خبر مرگ عزیزی را شنیده ام ...باز هم می خندی؛- چه می گویی ؟می گویم ؛- نمی دانم ،مگر چه گفتم ؟می گویی ؛- گفتی ،دلتنگی ،حرف تازه ای بگو ،دلتنگی که تازه نیست...باز هم بی هوا بی آن که شنیده باشم چه گفتی ، زیر لب می گویم؛- دلتنگم و هیچ دیدار و هیچ عشقی این اندوه را از دلم دور نمی کند، شاید باید خودم دور شوم او مرا رها نمی کند ...کاش می شد ،یک شب به خیابان بزنم ،تا صبح راه بروم و صبح خودم را گم شده میان کوچه ها و خیابان ها...

    ادامه مطلب
  • چه شد

  • نیلوبلاگ

    صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد ،هَزاران را چه شد؟ حافظ...

    ادامه مطلب
  • باغچه

  • نیلوبلاگ

    این شعر یکی از اشعار دفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد که در سال ۱۳۴۲ سروده شد هست و برای اولین بار در سال ۱۳۵۱ توسط انتشارات نیلوفر چاپ شددلم برای باغچه میسوزدکسی به فکر گلها نیستکسی به فکرماهیها ن...

    ادامه مطلب
  • هم هست و هم نیست

  • نیلوبلاگ

    عشق مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست؛ معرفت است. ع...

    ادامه مطلب
  • خبرت هست

  • نیلوبلاگ

    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیستطاقت بار فراق این همه ایامم نیستخالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشدسر مویی به غلط در همه اندامم نیستگو همه شهر به جنگم به درآیند و خلافمن که در خلوت خاصم خبر از عامم نیستبه خدا و به سراپای تو کز دوستیتخبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیستدوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنیبه دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیستسعدی...

    ادامه مطلب
  • همه آنچه داریم

  • نیلوبلاگ

    اکهارت تله در بیستونه سالگی از خواب برخاست و با خود گفت: «من دیگر نمیتوانم خود را تحمل کنم»؛ سپس فکر عجیبی به ذهنش خطور کرد: «این خود کیست که من نمیتوانم آنرا تحمل کنم؟ آیا در من، دو «من» وجود داد؟...

    ادامه مطلب
  • مورچه

  • نیلوبلاگ

    امروز چند رجی قالی بافتم ،خسته شدم به پشت دراز کشیدم ،چشمانم را بستم ،دست راستم به چیزی نرم خورد که تند و سریع حرکت می کرد ،چشمانم را باز کردم ،هزار پایی کوچک بود ،مثل فشفشه حرکت می کرد ،به سرعت برق از جا بلند شدم و با کتابی که کنار دستم بود پس از فرار و گریز بسیار کشتمش ،چندین دست و پایش کنده شد و به موکت چسبید ،بدن نیمه جانش آنقدر تکان خورد تا مرد،نعشش را با دستمال پاک کردم و به پلاستیک آشغالها ...

    ادامه مطلب
  • برایم بنویس

  • نیلوبلاگ

    برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟ برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟ برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟ برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟ برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟ برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟ برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟ برايم بنويس، به چه فکر مي کني؟ به من؟ مسلماً فقط من از تو مي پرسم! و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند اگر خسته باشي، نمي توانم باري از دوشت بردارم. اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري. و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم چنان که انگار فراموشت ک...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    برایم بنویس | برایم بنویس فرح بانو | برایم بنویس چه تنت هست | برايم بنويس | تو برایم بنویس | برایم چیزی بنویس | گفتی برایم بنویس |