
هشتاد و نهدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.فراموشکار است، هر ماجرا را بدون آنکه به یاد داشته باشد چند بار تکرار می کند ، همان رفتار همان ،حرفها ،همان واکنش ...میل شدیدی به بازی دارد، هماورد می خواهد ،باور نمی کند ،وقتی می گویم ،من هماوردت نیستم ،خیلی هنر کنم دوستت و همراهت باشم...خسته ام و میل شدیدی به خواب دارم ،سرم درد می کند ،چشم چپم می تپد ،اما خواب بدقول است ،هر شب وعده می دهد سر شب می آیم ،اما زودتر از سپیده دم به سراغم نمی آید ،نمی دانم کجا می رود ،خوش می ...
ادامه مطلب
چُنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را ... سعدی...
ادامه مطلب
من نمی توانم با فریب دادن خودم زندگی کنم مگر آنکه ،امر فریبِ خودم در تاریکترین قسمت وجودم باشد که نسبت به آن آگاه نیستم.ما شرایط عشق و عاشقی و معشوقی را نداریم به هزار دلیل نا گفته و ناشنیده.در تمام دوران جوانی بیهوده تلاش می کنیم که عشقی خاص و یکتا را به دست بیاوریم،اما نتیجه این همه تلاش چه شد؟واقعا با خودمان چه فکری می کنیم؟اینکه جهان اطرافمان سراسر سرشار ازحماقت و جهل است و ناتوانی و عدم شایستگی مارا درک نمی کند؟یا این که ما یک موجود ابله،خود فریب و از خود راضی هستیم و منتظریم یک شبه از کنیز مطبخ نشین بودن هستی ، با کمک امداد غیبی و جادو تبدیل به موجودی زیبا و جوان و شایسته و لایق شویم؟ که کدو تنبلش تبدیل به کالسکه ای مجلل می شود؟واقعیت گزنده و دشوار اینست ،ما آسیب دیده ایم ،رنج برده ایم...
ادامه مطلب
می گویم ؛- نازنین سرم درد می کند.می گوید ؛- چرا؟می گویم ؛- بس که این چند روز فکر کرده ام.می گوید؛ - به چه فکر کرده ای؟می گویم؛- به فقدان ،به از دست دادن ،مرگ عزیزان و مرگ یک باور ...می گوید ؛- از دست دادن آنچه داشته ای؟می گویم؛- از دست دادن آنچه خیال می کردم دارم و آنچه که هرگز نداشته ام.می گوید؛ - چه می گویی؟ از دست دادن آنچه هرگز نداشته ای؟می گویم؛ - به راستی ما مالک چه چیز هستیم؟ چه چیزهایی داریم؟می گوید ؛- عجب سوالی!می گویم؛- آنچه واقعا داریم و مالک آن هستیم رنج است.می گوید؛- و عشق؟می گویم؛- رنج با عشق و بی عشق.می گوید؛ - تو تغییر کرده ای.می گویم؛- می بینی حتی مالک باورهایمان هم نیستیم.می گوید ؛- و عشق!می گویم؛- عشق ،عشق،عشق ،تنها چیزی که مرا زنده نگاه می دارد.می گوید...
ادامه مطلب
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلستهر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلستمن قدم بیرون نمییارم نهاد از کوی دوستدوستان معذور داریدم که پایم در گلستگر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوستهمچنانش در میان جان شیرین منزلستسعدی بخوانید...
ادامه مطلب
شیخ بهایی جبل عاملی که تا بحال ساکت نشسته انگشتش را به نشانه سکوت روی بینی می گذارد و رو به دوستان نجوا می کند ؛رعایت این پریشان دل را کنید ،نکند از خ...
ادامه مطلب
تقدیم به تمام عاشقان دلیری که مرگ را با آغوش باز پذیرفتند تا معنای دیگری از زندگی را نشانمان دهند... آن عاشقان شرزه که با شب نزیستندرفتند و شهر خفته ندانست کیستندفریادشان تموج شط حیات بودچون آذرخش در سخن خویشزیستندمرغان پر گشوده ی طوفان که روز مرگدریا و موج و صخره بر ایشان گریستندمی گفتی ای عزیز ! سترون شده ست خاکاینک ببین برابر چشم تو چیستندهر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز آخرین شقایق این باغ نیستندشرزه :خشمگین دکتر شفیعی کدکنی،، م،سرشک...
ادامه مطلب
دلبندم ،روزگار غریبی است، اگر مرگ زود سراغمان نیاید،چیز دیگری جانمان را می گیرد، جوانمرگمان می کند، می دانی آن چیست؟تردید,شک ،دو دلی ، تردید به آنچه باور داریم ،شک به اینکه برای تعالی و رشد آمده ایم،دلبندم من افسرده نیستم ،فقط اضطراب دارم ،اضطرابی که بقول سارتر لازمه انسان بودنمان ،است ،مضطربم برای ،انتخاب هایم،باورهایم ...اما باور کن که شک نمی کنم ،به انسان بودن ،به اخلاقی ماندن ،عاشق ماندن...
ادامه مطلب
بروید ای حریفان بکشید یار ما را به من آورید آخر صنم گریزپا رابه ترانههای شیرین به بهانههای زرین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را به مبارکی و شادی چو نگار ...
ادامه مطلب
با اشتیاقی معصومانه میگوید: آدمها میتوانند سرنوشت خود را تعیین کنند، آدمها میتوانند سرنوشت خود را تغییر دهند... ناخواسته خندهام میگیرد، میکوشم تا به دشواری زبانم را از زیر زنجیرهای سنگین خاموشی، تکان دهم، اما هیچ سخنی از دالان تاریک گلویم به آستانهی دهان و گفته شدن نمیرسد. کلمات در شبِ حنجرهام یخ بستهاند... میگوید: کافی است که اراده کنی و عمیقا بر ارادهات متمرکز شوی.... و در میان سخنانش از کتابهای مقدس و عارفان شرقی، مُدام شاهد مثال میآورد. من اما به زنجیرهایی میاندیشم که از هزار سمت، آدمی را زندانی کرده ان...
ادامه مطلب
همیشه ابلهانه می پنداشتم که ، انسانی صادق ، دلسوز و مهربان ، با گذشت ،باهوش، انساندوست ،متفکر و... بوده ام. حالا که با خودم تنها می شوم من این سوی آینه و من دیگری آن سوی آینه می بینم ،حسود ، خودخواه،بی گذشت،احمق و ساده لوح و مردم آزار بوده ام، کسی که میلش را به زندگی از دست می دهد ، کسی است که تحمل خود واقعی اش برایش دشوار می شود، پذیرفتن آنچه هستی به جای آنچه دوست داری باشی رنج آور است. شعور هستی مرا ببخشاید....
ادامه مطلب