لقمه
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 12:50
می گویم؛-زندگی مثل یک لقمه نان بیات میان گلویم گیر کرده نه بالا می آید و نه پایین می رود.می گوید؛- حس من عکس احساسی است که تو داری،انگار در بازار کهنه فروشان به دنبال چیزی می گردم که نمی دانم چیست...می گویم؛- درست مثل آن که عده ای گیج و گنگ در اتاقی تاریک از سر و کول هم بالا می رویم.می گوید؛- نمی دا...
انحطاط
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 12:50
می گویم؛-می دانی ،انحطاط چیست؟می گوید؛-نه نمی دانم.می گویم؛-یعنی فرو افتادن ،عقب ماندن از حرکت رو به کمال،فرو ماندن.می گوید؛-راحت بگو ،یعنی چون خری لنگ در گِل ماندن.می گویم؛-همان که تو می گویی.می گوید؛- حالا منظورت چه بود از بیان کلمه انحطاط؟می گوید؛- خبر را نشنیدی ؟ منادیان برسر هر کوی و برزن جار م...
هوای همه چیز را دارم
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 19:29
ای خدای بزرگکه در آشپزخانه هم هستیو روی جلد قرص های مرا می خوانیلطفن کمی آن طرف تر!باید همه ی این ظرف ها را آب بکشمو همین طور که دارم با تو حرف می زنمبه فکر غذای ظهر هم باشمنه! کمک نمی خواهمخودم هوای همه چیز را دارمپذیرایی جارو می خواهدغذا سر نمی رودبه تلفن ها هم خودم جواب می دهموگردگیری این قاب…یاد...
نتوانستیم
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 20:00
کودکم به زودی خواهی دانست ،مسیرزندگی هموار نیست ،کج است ،پر از سنگلاخدر زندگی فقر و بی عدالتی و دروغ ،رنجت خواهد داد...و عجیب تر آن کهبا روحی آزرده و تنی زخمی دوام می آوری..یادت باشد؛به رهایی بیندیشی و همچون پرندگان سبکبالبه پرواز درآیی...آن گاهاز ما به نیکی یاد کن،زیرا که می خواستیم مهربان باشیم،ون...
سنجاق قفلی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:20
دَم رفتن ،سنجاق قفلی از کیفش در آورد و به دستم داد؛-این را در هیئت پیدا کردم ،نذر کردم اگر مشکلاتم تا سال دیگر کم شود هزار تا از اینها به هیئت ببرم،تو هم این را جایی بگذار و نگه دار و نذر کن ...در حالیکه لبخندی بی رمق می زدم ، سنجاق را به بلوزم وصل کردم،گفتم؛-باشه ،ممنونوقتی رفت با دقت به سنجاق قفلی...
بزرگوار
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 19:20
جناب نیچه بزرگوار که سلام خداوند جان بر او باد، می فرماید؛طوری زندگی کنید ،که اگر قرار بر بازگشت باشد ،حاضر باشید دوباره برگردیدو همین زندگی سراسر درد را با اندک شادمانی دوباره تکرار کنید...در کنار رنج هایتان با چشمان اشک بار برقصید ...در عین بی معنا بودن هستی ،توان خندیدن و زندگی شادمانه را داشته ب...
اتوبوس
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 15:54
مثل آدمی شده ام که؛نمی داند کجاستنمی داند کجا می خواهد برود نشانی هیچ خانه ای را به یاد نمی آوردمنگ و مبهوت در برهوت،زیر آفتاب داغ ، منتظر اتوبوسی ایستادهکه قرار نیست هرگز از راه برسد... Adblock test (Why?)
شرمنده رفیق
-
تاریخ: 1402/5/7 ساعت: 15:54
برای تمام حرفهایی که نباید می گفتم و گفتمبرای همه کلماتی که باید می گفتم و نگفتمبرای جاهایی که می باید باشم اما نبودمبرای تمام مکان هایی که آنجا نباید می بودم اما بودمبرای آدمی که نبودمبرای ...همه آنچه بودمشرمنده ام رفیق... Adblock test (Why?)
خطای تکراری
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:12
پرسید ؛- چرا در فصلی از زندگی در ماجراهای احساسی همیشه خطا می کنیم ، خودمان را فریب می دهیم...گفتم؛- نمی دانم.ادامه داد؛- فرقی ندارد چهل سال یا چهارده سال داشته باشیم ،همیشه همان خطاهای تکراری را انجام می دهیم.نگاهی به من انداخت ،ساکت بودمروی اش را به سمت منظره ای در دوردست کرد ، آنجا که جنگل پوستین...
رسوا
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:12
پرسیدم ؛- نمی خواهی تمامش کنی؟با تعجب پرسید؛-چه چیز را ؟گفتم؛- عاقبت اندیشی را ،وزن کردن ،اندازه گرفتن،متر کردن،رعایت فاصله ها را ؟پرسید؛- فکر کن رعایت نکنم ،وزن نکنم خط کشم را زمین بگذارم ،بعد چه خواهد شد ؟ نه ،نمی توانم...گفتم؛- واقعا نمی دانی چه می شود؟ ای زاده ی لطف !یگانگی از راه می رسد...بی رح...
انگور رسیده
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 13:12
خدا کند انگورها برسند،و جهان مَست شود،تِلو تِلو بخورند خیابانها،به شانه ِ هم بزنند رئیسجمهورها و گِداها،مَرزها نیز مَست شوند.خدا کند انگورها برسند،برای لحظهای تفنگها یادشان برود دَریدن را،کاردها یادشان برود بُریدن را.خدا کند کوهها به هم برسند،دریا چَنگ بزند به آسمان.خدا کند مَستی به اشیاء سرایت کند،...
کوی رندی
-
تاریخ: 1402/2/3 ساعت: 20:16
[unable to retrieve full-text content]اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهرویی باید ،جهانسوزی نه خامی ،بی غمی حافظ
نظر بازی
-
تاریخ: 1402/2/3 ساعت: 20:16
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییا چه کردم که نگه باز به من مینکنیدل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منیدیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنیاول اردیبهشت سالروز بزرگداشت سعدی شیرین سخن ،گرامی باد Adblock test (Why?)
پیرمرد خنزر پنزری
-
تاریخ: 1402/1/23 ساعت: 3:54
هرگز فکر نمی کردم زندگی بی عدالتی مطلق و ظالمانه است، حالا درک می کنم که چیزی غیر از این نیست ،اگر غیر از این باشد ،خوش شانسی الله بختکی و یا حتی شوخی روزگار با ماست.کم کم درک می کنم که داشتن خوش بینی ابلهانه به روزگار در حالی که همه چیزی که داری را از دست می دهی یکی از همان ظلم ها و ستم هایی است که...
بادکنک
-
تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 12:46
فکر کنم ،مردن چیزی از جنس خالی شدن باشد...وقتی که حتی جاذبه زمین هم تو را از محو شدن نجات نمی دهدهمچون بادکنکی ترکیده شده ام که تهی می شود از شادی و آرزو... Adblock test (Why?)
چه شد
-
تاریخ: 1402/1/3 ساعت: 12:33
[unable to retrieve full-text content]صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد ،هَزاران را چه شد؟ حافظ
می آید
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 18:58
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند؛روز و شب دارد،روشنی دارد،تاریکی دارد،کم دارد،بیش دارد،دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده،تمام می شود بهار میآید...محمود دولت آبادی Adblock test (Why?)
تماشا
-
تاریخ: 1401/11/30 ساعت: 12:03
[unable to retrieve full-text content]من تماشای تو میکردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند... هوشنگ ابتهاج
بدجور
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 14:55
من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد می کند بدجورساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می کند بدجورمن کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هویت دارمیک اشاره بدون انگشتم، اثرم درد می کند بدجورجنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می بازیمپسرم روی دستم افتاده، سپرم درد می کند بد جورمثل قابیل بی قبیله شد...
زن
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 1:04
در سرزمین مناحساس نا امنی ،احساسی همیشگی است؛پشت پلکهایم ،عده ای می دوندعده دیگری دنبالشان می کنند،و من در میانه ی میدانزیر دست و پا مانده ام؛کابوسی ابدیکه از مادرم ،مادر مادرمو هزاران پشت مادرانم...به من ارث رسیده است.این خواب آشفته رهایم نمی کندتا چشمانم را می بندم می آید ...من مانده زیر آواری از ...