نوشتن - تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 11:43
من روایت می کنم پس هستم،همه ما سرشار از قصه هستیم ،قصه های تکراری ، تلخ ،شیرین ،وحشت آور ،آرام بخش ،نیم بند ،عجیب ،جذابهمه ما قصه گوییم، قصه ،قصه ،قصهقصه ی غصه هایمان ،اما فقط عده ای جرات می کنیم بنویسیم، چرا همگی نمی نویسیم ؟برای اینکه ممکن است قصه امان را نپسندند؟قضاوتمان کنند از روی قصه هایمان؟تا...
دعای نباریدن باران - تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 11:43
می گویم؛- اگر بدانی همه دنیا را سیاهی،تباهی و زشتی تسخیر کرده خیالت راحت می شود؟ دیگر دروازه های دلت را برای همیشه بر روی عشق و دلدادگی می بندی؟می گوید ؛- شاید ،اما آنچه مسلم است این است که تکلیفم مشخص می شود ،دیگر ذره ای امید به هیچ کس  هیچ چیز نخواهم داشت ،تنها سفر خواهم کرد.با حالتی عصبی می خندم؛...
کیستی تو - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 23:43
کیستی که من اینگونهبهاعتمادنامِ خود رابا تو میگویمکلیدِ خانهام رادر دستت میگذارمنانِ شادیهایم رابا تو قسمت میکنمبه کنارت مینشینم وبر زانوی تواینچنین آرامبه خواب میروم؟کیستی که مناینگونه به جددر دیارِ رؤیاهای خویشبا تو درنگ میکنم؟شاملو Adblock test (Why?)
گالیله - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 17:16
گالیله: بر خلاف تصور همگان، جهان با عظمت با همه صورت های فلکی اش به دور زمین ناچیز ما نمیگردد.ساگردو: پس یعنی همه اینها فقط ستاره است؟ پس خدا کجاست؟گالیله: مقصودت چیست؟ساگردو: خدا! خدا کجاست؟گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا پیدا کنند، در زمین ...
عقل و جنون - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 12:28
می گویم ؛- حق با توست،سن و سال ،معرفت و مرام و اندیشه مهم است ،اما فکر می کنم که واقعا هیچ قاعده و قانون نوشته شده ای وجود ندارد.می گوید؛- ما خودمان می توانیم حد و مرزی قائل بشویم.می گویم؛- برای یک دیوانه و مجنون ، تعیین حد و حدود و قانون گزاری بی معناست.می گوید؛- خب همین دیوانه، همیشه که دیوانه نمی...
می دانی - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 5:33
می گویم؛ - حال و احوالی که دارم را می دانی؟می گوید؛ -می دانممی گویم؛- هرگز در زندگیم این همه آرام ،تسلیم نبوده اممی گوید؛ - می دانممی گویم؛  -  گویا ،به جاده همواری رسیده ام...می گوید؛- می دانممی گویم؛گاه گاهی ابری تیره و تند بادی، هم از راه می رسد  که آن هم گذراست،می گوید؛- می دانممی گویم؛- برای او...
قلم - تاریخ: 1401/3/28 ساعت: 15:53
به زور تلاش می کنم با قلمی که جوهر ندارد و خشک شده بنویسم، انگشتانم درد می گیرد،خانه پر از قلم های پر جوهر و روان است. اما من... به این قلم خشک چسبیده ام. خسته می شوم و از خیر نوشتن می گذرم. اما میل نوشتن در من زبانه می کشد ،قلم خشک را دور می اندازم و قلمی پر جوهر بر می دارم. Adblock test (Why?)
پاسخ خداوند - تاریخ: 1401/3/23 ساعت: 21:15
به خدا شکوه کرد  ؛آیا بس نیست؟ندایی نیامد ،دوباره نالید؛بیشتر از توانم رنج می کشم،  بازهم ندایی نیامدزار زارگریست و در اشکهایش غرق شد ،بازهم هیچ آوایی نشنید،او نمی دانست که زبان خداوند سکوت است.اگر هم می دانست فرقی نمی کرد ؛ او منتظر پاسخ بود و پاسخی وجود نداشت... Adblock test (Why?)
آزمون - تاریخ: 1401/3/23 ساعت: 21:15
سالک به مرور می آموزد که عدد آزمون او چهل نیست، اصلا عدد نیست ؛آزمون او آینه است ؛ آینه ای در برابرش ... بازهم پیش می رود مبهوت می ماند آینه هم نیست.جهت، راه ، مسیر،تصویر ، عدد ، هیچکدام واقعی نیست . هیچ چیز نیست ، هیچ هم نیست،نیستی هم نیست .همه هست است،یکی هست ،یگانه ومادر ،بی همتا ،پر ، وسیع ، عمی...
وطن - تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 16:13
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .بگذارید پیشاهنگ دشت شودو در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید .(این وطن هرگز برای من وطن نبود . )بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن ، نه شاهدان بت...
بیداری - تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 16:13
[unable to retrieve full-text content]می گویم؛ - می ترسم می گوید؛ -از چه می ترسی؟ می گویم؛ -از بیداری...
گیسوی او - تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 16:13
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی اوشوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی اومعشوق را جویان شود دکان او ویران شودبر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی اودر عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شودآن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی اوبس سینهها را خست او بس خوابها را بست اوبستهست دست جادوان آن غمزه جادوی...
موری - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 13:36
تا زمانی که یکدیگر را دوست داشته باشیم و عشقی که داشتیم را به خاطر بیاوریم، می توانیم بمیریم بدونِ اینکه حقیقتا بمیریم. بدونِ اینکه حقیقتا نابود شویم. تمام عشقی که تو بیافرینی سرِ جای خود باقی می ماند. تمامِ خاطراتت بر جا می ماند. تو در قلب تمام کسانی که در زمانِ زنده ماندن لمس کردی یا به آنان محبت ...
جعدِ نگار - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 13:28
من نخواهم عشوهٔ هجران شنودآزمودم چند خواهم آزمودهرچه غیر شورش و دیوانگیستاندرین ره دوری و بیگانگیستهین بنه بر پایم آن زنجیر راکه دریدم سلسلهٔ تدبیر راغیر آن جعد نگار مقبلمگر دو صد زنجیر آری بگسلممولانا،مثنوی دفتر ششم Adblock test (Why?)
بهشت - تاریخ: 1401/3/7 ساعت: 13:28
بازهم نیمه شب است و من از خواب برخاسته ام،صدای گریه کودک همسایه در ساختمان می پیچد، گویا او هم هرشب مثل من خوابزده می شود، در این لحظات به تو می اندیشم... به تو که دوری ...داستانی در ذهنم جان می گیرد،در گورستانی قدیمی در شهری کهن در سرزمینی دور  مرد جوان مرده آرایی کار می کرد ،اوبرای وداع، مردگان را...
جان من - تاریخ: 1401/3/4 ساعت: 22:27
جان منست او هی مزنیدشآن منست او هی مبریدشآب منست او نان منست اومثل ندارد باغ امیدشمتصلست او معتدلست اوشمع دلست او پیش کشیدشهر که ز غوغا وز سر سوداسر کشد این جا سر ببریدشاز این ابیات در باره چند نفر از عزیزان  و نزدیکان امان می توانیم شاهد بیاوریم ؟،رفیق ،دوست و یار همدلی که معتدل ،شمع دل،متصل است ،ی...
معشوقِ شوخ - تاریخ: 1401/3/4 ساعت: 22:27
می گویم؛- آدمی زاد اگر محبوب و معشوق هم  داشته باشد ، خوبست که  محبوبش انسانی باهوش و عمیق باشد.می گویی؛- مگر عشق پازل ، معادلات چند مجهولی ، یا معماست؟می گویم ؛- سر بسرم نگذار عزیز ، اتفاقا عشق پر از معما و حل معادلات دشوار است، به جا آوردن حق مطلب عشق ،هوشی سرشار می خواهد ،رابطه عاشقانه پر از لحظا...
حساس نشو - تاریخ: 1401/3/2 ساعت: 13:58
می گویم ؛- اگر قرار بود به جای لغت عشق جایگزینی پیدا کنی،چه کلمه ای انتخاب می کردی؟می گوید؛- نمی دانم تا به حال بهش فکر نکردم.می گویم؛- بنظرت همدلی چطور است؟می گوید؛- کافی نیست ،کم می آورد همدلی در برابر عظمت عشق و ارتباط عاشقانه.می گویم؛- اتصال؟می گوید؛- نه ،مگر همیشه اتصال رخ می دهد در این ماجرا؟ ...
قصه پر غصه - تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 12:42
می گوید؛ - در این اوضاع سخت چگونه روزگار می گذرانی؟می گویم؛ - جانفرسا می گذرد،غم بی نانی و درد همسایه را خوردن...حفظ سلامتی روح و جسم در سونامی بیماری ها، منصف بودن، شریف ماندن، ترس از حال بد وقتی ناگهان به جسم و جان حمله ور می شود، همه چیزی است که این روزها بنام زندگانی می گذرانم...می گوید؛- وعشق.....
می خندد - تاریخ: 1401/2/31 ساعت: 12:42
می گوید؛- عشق را می توانی تعریف کنی؟نگاهش می کنم و هیچ نمی گویممی گوید؛-چرا چیزی نمی گویی؟می گویم؛- از راز سخن بگویم؟ از اتحاد جان های شیفته؟ از خدا چه بگویم؟می خندد... Adblock test (Why?)

برچسب‌های مرتبط

تند خوانی | تند خوانی نصرت | تندخوانی و تقویت حافظه عقاب | تند خواني قران | تندخوانی فانتوم | تند خوانی دکتر سیدا | تند خوانی سوره واقعه | تندخوانی و تقویت حافظه | تند خواني | تند خوانی قران